سلام به همه دوستان گل و عزیزم می خوام براتون داستانی تعریف کنم که توی تابستون اتفاق افتاد
بود .امیدوارم که خوشتون بیاد.
پسر در نامه ای با دختر خدا حافظی کرد بدون اینکه دلیلی قانع کننده نوشته باشه .
دختر نمیدونست چرا ؟فقط احساس میکرد که پسر عاشقش نبوده .توی اون گرمای تابستون احساس
سرما میکرد خیلی فکر کرد دلش نمیخواست تابستونی رو که این همه دوست داشت برسه اینطور خراب
کنه و تصمیم گرفت نامه ای برای پسر که چند سالی تنها عشقش بود بنویسه و اینطور نوشت .
اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی.و تنهایی ات کوتا باشد.
و کسی بتو عشق بورزد و بتو وفادار بماند و اگر اینطور نشد خشمگین نشو.
امیدوارم که اینگونه پیش نیاید اما اگر پیش آمد بدانی جگونه به دور از نامیدی و نفرت زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی پیدا کنی که مورد اعتماد تو باشند که ترایاری دهند.
همچنین برایت آرزو دارم که صبور باشی و به آنهایی که اشتباه کوچکی میکنند تند برخورد نکنی و با این
کار از دشمنان خودبگاهی.
آرزو دارم با چشمانی سرشار از لطافت به گلهای زیبا و طبیعت نگاه کنی زیرا نقطه شروع عشق و ایمان
از همینجا آغاز میشود.
امیدوارم بعد از این به حیوانات کمک کنی به آواز پرنده گان گوش دهی به پدر و مادرت توجه کنی چرا که
به این طریق احساس شادی و سربلندی خواهی کرد .
آرزومندم که به اندازه کافی پول داشته باشی تا فکری از فکرهایت کم شود.
و در آخر ارزو دارم که در نهایت همسری دانا و صبور پیدا کنی که در زمان خستگیهایت بتواند با حرفهایش
در باره عشق و زندگی ترا شاد کند و ارامشی که آرزمند آنی بتو بدهد .
پسر در حالی که اشگ در چشمهایش حلقه زده بود نامه را بوسید و در جیبش گذاشت او تصمیم داشت
که به دونبال دختر برود امیدوار بود که دختر در این یک سالی که او را ترک کرده بود هنوز منتظرش مانده
باشد .در این افکار بود که تلفن به صدا در آمد با عجله جواب داد بله آمدم ده دقیقه دیکه اونجا هستم ...
وقتی که به کلیسا رسید دوستش را دید که نگران منتظرش بود خواست عذر خواهی کند که دوستش او
را کشید و گفت وقت این حرفها نیست دیر شده و او را با خود به داخل کشید و با خنده گفت عجب
ساقدوشی هستی ....میخواست چیزی بگوید که با نواختن موزیک و وارد شدن عروس مجبور به سکوت
شد...عروس واقعآ زیبا بود پسر نمیتوانست چشم از عروس بردارد با دهانی باز و چشمانی پر از اشگ
خیره شده بود با صدای کشیش به خود آمد باید حلقه ها را به عروس و داماد میداد تا مراسم ازدواج
رسمی میشد باز هم گیج بود با ضربه ای که داماد به پای او زد بی اراده حلقه ها را به آنها داد و با
دنیایی از اندوه شاهد بوسه عاشقانه آنها شد همه گلیسا را ترک کرده بودند کسی آنجا نبود پسر تنها
روی صندلی نشسته بود و مشغول خواندن نامه دختر که سال پیش برای او نوشته بود و او در این مدت
حتی نیم نگاهی به نامه نکرده بود شد و با خود میاندیشید به دختری که عاشقش بود ولی نمیدانست
و به هوسی که عشق میپنداشت و چه زود سرد شده بود به گلهای که برای مراسم گذاشته بودند نگاه
میکرد و با خودگفت باید بدیدن مادرم بروم از جا برخاست قبل از هرچیز به گل فروشی رفت.
باران بهار
02/07/2008